
این شهید نماز نمی خواند . . .
از نماز نخواندنش، آن هم در اول وقت كه همهى بچهها به امامت روحانى گروهان مشغول اداى آن بودند بايد حدس مىزدم كه مسلمان نيست، ولى هيچ وقت چنين برداشتى به ذهنم خطور نكرد. مخصوصا اين كه سه روز پيش هنگام خواندن زيارت عاشورا ديده بودم كه او نيز پشت خاكريز و كمى دورتر از بچهها، زنگار دل به آب ديده شستشو مىكرد.
بعد از نماز به طرف او رفتم و سلام دادم. احوالپرسى گرمي كرديم و با هم روى چمنهاى بهارى كه از شدت گرما خيلى زود پاييزى شده بودند نشستيم .
حس كنجكاوى وادارم مىكرد تا بپرسم چرا نماز نميخوانى ؟! اما نجابتى كه در سيمايش مىديدم، اين اجازه را به من نميداد. پرسيدم:
چند وقت است كه در جبههاى؟
- دو ماه مىشود.
از كجا اعزام شدى؟
- يزد.
مىتوانم بپرسم افتخار همكلامى با چه كسى را دارم؟
-كوچيك شما اسفنديار.
اسم قشنگى است، به چه معنى است؟
-اسفنديار يك اسم اصيل ايرانى است. از دو قسمت "اسفند " و "داد " تشكيل شده است . در ايران باستان "اسپنت تات "بود كه بر اساس قاعده ابدال حرف "پ " به "ف "و "ت "به "د " تبديل به اسفنديار شده، يعني دادهي مقدس.
وقتى ديدم اين گونه سليس و روان حرف مىزند، من نيز از سدى كه حيا برايم ساخته بود، گذشتم و خيلى رك و پوست كنده پرسيدم: چرا نماز نمىخوانى؟
-
ادامه در ادامه مطلـبــــــــــــ
ادامه مطلب...
|
کاش پلاک تو را برای روز مادر هدیه میدادند | |
|
| |
| |
ادامه مطلب...
این کودک را می شناسی؟

می بینی پدرش با چشمان بسته، چگونه صورتش را لمس می کند؟
می بینی چگونه کفشهایش را درآورده تا در آغوش پدر، گم شود ؟
این پدر یکی از زندانیان تو و دوستان توست در عراق…
چه میشد اگر اجازه میدادی این پدر، بچه اش را ببیند؟
فکر کردی فقط خودت به فرزندت عشق می ورزی؟
ادامه اش رو درادامه مطلب حتما بخوانید
ادامه مطلب...
سلام علیکم
هرهفته پنجشنبهها هیئت شهدا میرود به خانه شهدا ویا جانبازان عزیزمان
دومین بارم بود که میرفتم
خونه جانباز حاج قربانی
توی راه با خودم فکر میکردم الان شیک وپیک منتظر ماست وخونشم حتما خیلی باید جذاب باشه چون خونه اکثر جانبازان همینطوره وارد که شدیم چشمان بنده ی حقیر وخواهرم شد دریای عشق حاج قربانی روی زمینی خشک که با روفرشیهایی کهنه پوشیده شده بود دراز کشیده بود ویک ملحفه کهنه هم رویش کشیده شده بود ودوتا کپسول هوا بود یا اکسیژن بهش وصل بود
بلی او جانباز شیمیایی بود انچنان نحیف ولاغر بود که......
نیم ساعتی روضه میخوند یکی از مداحان هیئت وهممان به صحنه ایی که رویمان بود مینگریستیم و مانند باران بهاری گریه میکردیم ودر اخر یکی از مسولان هیئت که خانم بودند فرمودند که:ایشون هزینه ندارند که بروند بنیاد شهید تهران ومقدمات کار خود راانجام دهند واین خانه ایی که ما در ان هستیم با پول پیش۲۰۰هزار تومان وماهیانه ۱۵هزار تومان اجاره شده اگر میشود کمک کنید تا بتوانند تاتهران بروند ومقدمات کار جانبازی خود راانجام دهند همه مان با امیدواری واز ته دل گفتیم اگر کاری از دستمان براید دریغ نمیکنیم واز همسرجانباز خداحافظی کردیم و ان خانه ایی که دیوارهایش روز به روز در حال خراب شدن بود را ترک گفتیم وامیدوار شدیم که شاید بتوانیم کمکی به ایشان کنیم .
وانشالله شهدا واهل بهشتیان از ما راضی باشند انشالله
"شعری از استاد بزرگوار حاج مسعود ابراهیمی تقدیم به جانباز کرده اند:
جسم جانباز شمع وار ذوب ولایت میشود تاج سربرامت اسلامی آیت میشود
برجهان عشق،عشاق رهروان مخلصند حتم از سوی خداونداست حمایت میشود
هرکدام پیراهن عشق کرده است برتن زنور سوی لاهوت ازل بانورهدایت میشود
برکواکب میفروشدناز مسعودباسرور بایدا تکریم داشت،حقش رعایت میشود
(برجانباز عزیز حاج قربانی سلامتی وعزت ازخداوند میخواهم)"
شعر زیبایی از استاد حاج مسعودابراهیمی شاعر ایران زمین
انشالله شهدای عزیزمان از ایشان وما حقیران مقبول فرمایند.
شهادت مکتب عشق خدائی..............جهانیست بی ریاشور ولائی
نمابرعزت جان روح پرواز.....................سوی او دلا باغ صفائی
هرآن آلاله دم درانتظارش...................ندائی ازدل آوای سمائی
بهشت جاودان مسعودگشوده.............همه درهای خود ساز جدائی
به روی شاهدان دراوج عزت................مقام اوصیائ دارند علائی
این شهید بزرگوارشهیدحجت الله رحیمی در تاریخ ۱۸ اسفند سال ۱۳۹۰ در حال خدمت شهدا به خدا پیوست و جاودانه ماند



فرازی از وصیت نامه شهید حجت الله رحیمی
فرازی از وصیت نامه
:پردگارا ! تو خود گفتی هر که عاشق من باشد ،
عاشقش خواهم بود و هر که را عاشق باشم شهیدش میکنم ،
و خون بهای شهادتش را نیز خود خواهم پرداخت . خدایا ! من عاشق توام ،
پس خون بهــــــــــــــــــــــــایم را که شهــــــــــــــــــــــــــــــــــادت است به من پرداخت کن
ادامه مطلب...
این مطالب رو خطاب به همه دوستان می نویسم تا بدونند چرا چادر برای من و امثال من یه ارزشه و هیچ وقت ارزش خودش رو از دست نمی ده.
اول مفهوم چند لغت رو یادآور می شم:
خمر یا خمار : به معنی روسری کوچک می باشد.
جلباب : عبارت است از یک پیراهن و یک جامه گشاد و بزرگ ، کوچکتر از ملحفه (چادر یا عبا مانند) و بزرگتر از روسری که زن بوسیله آن تمام زینت های ( جامه ها) خود را می پوشاند و از روی روسری پوشیده می شود.
زینت : فقط گردن بند و .. نیست منظور از زینت می تواند لباس های رو (حتی این مانتوهای تنگ و کوتاه و یا بارنگهای غیر متعارف) باشد که جلب توجه می کند.
از امام صادق (ع) پرسیدند : زن چه زینتی را می تواند آشکار کند ؟ ایشان فرمودند : چهره و کفین.
حال توجه شما رو به مطالب زیر جلب می کنم:
آیه ۳۱ سوره نور:
وَ لا یُبْدِینَ زِینَتَهُنَّ إِلا مَا ظهَرَ مِنْهَا وَ لْیَضرِبْنَ بخُمُرِهِنَّ عَلی جُیُوبهِنَّ
زینت و آرایش خود را جز آنچه قهراً ظاهر می شود ، بر بیگانه آشکار نسازید و بر و دوش خود را به مقنعه ( روسری ) بپوشانید.
آیه ۵۹ سوره احزاب :
یَأَیهَا النَّبىُّ قُل لاَزْوَجِک وَ بَنَاتِک وَ نِساءِ الْمُؤْمِنِینَ یُدْنِینَ عَلَیهِنَّ مِن جَلَبِیبِهِنَّ ذَلِک أَدْنى أَن یُعْرَفْنَ فَلا یُؤْذَیْنَ وَ کانَ اللَّهُ غَفُوراً رَّحِیماً
ای پیامبر به همسران و دختران و به زنان مومنین بگو که جلباب های خویش را به خود نزدیک سازند.
امام صادق ( ع) در جایی دیگر فرمودند: الخمار و الجلباب اذا کانت المراۀ مسنۀ ، وقتی زن سالخورده باشد جایز است جلباب و خمار را زمین بگذارد .
از مطالب بالا دریافت می شود که روسری و چادر دو چیز متفاوت از هم می باشند و جلباب به معنی چیزی است که از روی روسری ( خمار ) پوشیده می شود.
یک سند بسیار محکم و متین درباره نوع حجاب حضرت فاطمه زهراء سلام الله علیها هنگام خروج از خانه و دفاع از ولایت و خطبه فدکیه است :
حضرت زهرا (س) هنگام خروج از منزل مقنعه را محکم بر سر بستند و جلباب و چادر را، به گونه ای که تمام بدن آن حضرت را می پوشاند و گوشه های آن به زمین می رسید که زیر پای حضرتش میرفت (از بلندی یا از بیماری که اولی مناسبتر است) به تن کردند و به همراه گروهی از نزدیکان و زنان قوم خود به سوی مسجد حرکت نمودند.


و.....
بهترين زنان شما، زني است که براي شوهرش آرايش و خودنمايي کند، اما خود را از نامحرمان بپوشاند.
(بحارالانوار، ج 103، ص 235)
اگر انسان کاری کند که باطنش از ظاهرش بهتر باشد و همیشه کوشش کند که ظاهرش یک درجه پایینتر از باطنش باشد خیلی هم خوب است و برای انسان کمال است.
آنچه که اسمش نفاق است فریب است، خدعه است، گول زدن مردم است.
نفاق و دورویی از مختصات بشر است و اگر در بعضی حیوانات دیگر بوده باشد یک درجه خفیفی است. برخی حیوانات مانند روباه به مکر و خدعه معروف شدهاند.
بدیهی است که مکر و خدعه آن حیوانات قابل مقایسه با مکرها و خدعهها و ظاهرسازی و تصنعهای فرزند آدم نیست،
ولی نباید چنین تصور کرد که چون مکر و خدعه و دورویی از مختصات بشر است پس کمالی است برای بشر و باید از آن استفاده کرد؛
زیرا دورویی یک نوع سوء استفادهای است از یک استعداد کمالی بشری.و..."

همین جانباز قطع نخاعی روزی جوونی بود خوش قد وقامت خوشتیپ و...این هم زندگی رو دوست داشت ولی جونشو فداکرد واسه مملکت واسه اینکه جامعه مون اسلامی بشه وغرب نتونه بر ماسلطه داشته باشه واسه اینکه به ننگ کشیده نشیم حالا شهید زنده مون عزیز دل هممون میخواد جواب کاراشوببینه بااینکارایی که جوونا میکنن چه زجری که نمیکشه ای شهید والا مقام ماراببخشِ وایی چطور در قیامت جوابشونو پس بدیم.خداوند" عزوجل "به دادمون برسند انشالله
ای پیش پرواز کبوتر های زخمی
بابای مفقودالاثر، بابای زخمی
دور از تو سهم دختر از این هفته هم پر
پس کی؟ کی از حال و هوای خانه غم پر؟
تا یاد دارم برگی از تاریخ بودی
یک قاب چوبی روی دست میخ بودی
توی کتابم هر چه بابا آب می داد
مادر نشانم عکس توی قاب می داد
اینجا کنار قاب عکست جان سپردم
از بس که از این هفته ها سرکوفت خوردم
من بیست سالم شد هنوزم توی قابی ؟!
خوب یک تکانی لااقل مرد حسابی!
یک بار هم از گیرودار قاب رد شو
از سیم های خاردار قاب رد شو
برگرد تنها یک بغل بابای من باش
ها ! یک بغل برگرد تنها جای من باش
شاید تو هم شرمنده ی یک مشت خاکی
جا مانده ای در ماجرای بی پلاکی
عیبی ندارد خاک هم باشی قبول است
یک چفیه و یک ساک هم باشی قبول است
ای دست هایت آرزوی دست هایم
ناز و ادایم مانده روی دستهایم
تنها تلاشش انتظار است و سکوت است
پروانه ای که توی تار عنکبوت است
امشب عروسی می کنم جای تو خالی
پای قباله جای امضای تو خالی
ای عکس هایت روی زخم دل نمک پاش
یک بار هم بابای معلوم الاثر باش
.خاطره ايي از شهيد همدردم عبدالمطلب اکبري
حتمابخونین این شهید بزرگوار همانند بنده حقیراست درد اش
«
گفتم: بفرمائید!
عکسی به من نشون داد، یه پسر نوزده - بیست ساله ای بود، گفت: اسمش «عبدالمطلب اکبری» ست، این بنده خدا زمان جنگ مکانیک بود و در ضمن ناشنوا هم بود.
عبدالمطلب یک پسرعمویی هم به نام «غلامرضا اکبری» داشت که شهید شده. غلامرضا که شهید شد، عبدالمطلب سر قبرش نشست و بعد با زبون اشاره خودش با ما حرف می زد، ما هم گفتیم: چی می گی بابا؟! محلش نذاشتیم، هرچی سر و صدا کرد هیچ کس محلش نذاشت.
وقتی دید ما نمی فهمیم،بغل دست قبر این شهید با انگشتش یه دونه چارچوب قبر کشید و رویش نوشت: شهید عبدالمطلب اکبری. بعد به ما نگاه کرد و گفت: نگاه کنید! خندید، ما هم خندیدیم. گفتیم حتما شوخیش گرفته، دید همه ما داریم می خندیم، طفلک هیچی نگفت؛ یه نگاهی به سنگ قبر کرد و با دست، نوشته اش را پاک کرد. سپس سرش را پائین انداخت و آروم رفت ...
فردایش هم رفت جبهه. 10 روز بعد جنازه عبدالمطلب رو آوردند و دقیقاً توی همین جایی که با انگشت کشیده بود خاکش کردند».
* آنچه در ادامه این مطلب خواهید خواند وصیتنامه کوتاه شهید عبدالمطلب اکبری است که نوشته:
"بسم الله الرحمن الرحیم "
"یک عمر هرچی گفتم به من می خندیدند، یک عمر هرچی می خواستم به مردم محبت کنم فکر کردند من آدم نیستم و مسخره ام کردند، یک عمر هرچی جدی گفتم شوخی گرفتند، یک عمر کسی رو نداشتم باهاش حرف بزنم، خیلی تنها بودم.
اما مردم! حالا که ما رفتیم بدونید، هرروز با آقام حرف می زدم و آقا بهم گفت: "تو شهید می شی. جای قبرم رو هم بهم نشون داد. این را هم گفتم اما باور نکردید!"
نیوشـاضیغـمی:نمی دانم چه غلطی کردم!
چیزی که دربرنامه نوروزی احسان علیخانی خواست این گنـد کاری رو از زمین برداره و گفت:« ما نباید هرکسی رو با زاویه ی قبلی نگاه کنیم ممکن است او دیشب توبه کرده باشد!»
نیوشا هم درهمان برنامه ادامه داد:«من نمیدانم چه اتفاقی افتاده!واقعا خودم تعجب کرده ام!من نبودم! و این کار فوتوشاپ است!»
دروغی که نمیشه باور کرد!کار فوتوشاپ بود؟چه جور فوتوشاپی بود که موها و آرایـش شما و..هیچ فرقی نداشتند!؟100درصد عکس خود نیـوشا بوده است!

ادامه درادامه مطلب
ادامه مطلب...
اگر نبود
زهرا اگر نبود خدا مظهری نداشت
توحید انعکاس نمایانتری نداشت
جز در مقام عالی زهرا فنا شدن
ملک وجود فلسفه دیگری نداشت
زهرا اگر در اول خلقت ظهور داشت
دیگر خدا نیاز به پیغمبری نداشت
فرموده اند در برکات وجود او
زهرا اگر نبود علی همسری نداشت
محشر بدون مهریه ی همسر علی
سوگند می خوریم شفاعتگری نداشت
حتی بهشت با همه نهرهای خود
چنگی به دل نمی زد اگر کوثری نداشت
دیروز اگر به فاطمه سیلی نمی زدند
دنیا ادامه داشت، دگر محشری نداشت
سروده علی اکبر لطیفیان
کد پرواز پروانه
اتل متل یه بابا
دلیر و زار و بیمار
اتل متل یه مادر
یه مادر فداكار

اتل متل بچهها
كه اونارو دوست دارن
آخه غیر اون دوتا
هیچ كسی رو ندارن
مامان بابا رو میخواد
بابا عاشق اونه
به غیر بعضی وقتا
ادامه درادامه مطلب
ادامه مطلب...
سیزده به درتون خوش گذشت انشالله شهداروشرمنده خودمون نکرده باشیمچندنفراز رزمنده ها خواستن که کددانلودمداحی یاران چه غریبانه همین کلیپ زیروبزارم اینم لینک دانلودش باذکرصلوات دانلود کنید.
http://s2.picofile.com/file/7141251505/4.mp3.htm
عیدتون مبارک
نوروز و ایام عید که میشد، در شرایط عادی جبهه و جنگ تا پنج روز از صبحگاه خبری نبود، عیدی بچهها سکههای یک تا 50 ریالی و اسکناسهای 100 تا 1000 ریالی متبرک به دست حضرت امام رضوان الله تعالی علیه بود؛ همچنین پولهایی که یادگاری نوشته شده بود از سوی خود بچهها یا فرماندهان بود.
غذاهای این ایام بهترین غذاها و پذیرایی با میوه و شیرینی در همه جا دایر بود، در کنار همه این نعمتها، مراسم جشن و سرور بود؛ تئاترها و و نمایشنامههای نشاط آور که به وسیله خود بچهها تهیه و اجرا میشد و نمایش فیلمهای سینمایی که زحمت تدارک آنها را بچههای واحد تبلیغات میکشیدند. در این ایام بچهها راه میافتادند برای عرض تبریک؛ از محل فرماندهان شروع میکردند و بعد به سنگرهای مجاور میرفتند؛ در حالی که همهباهم میگفتند: برادرا برادرا عیاد شما مبارک. اهل سنگر هم جوابی میدادند؛ یا چیزی به شوخی میگفتند و از میهمانان دعوت میکردند که به داخل سنگر آنها بروند تا پذیرایی بشوند . سنت «هفت سین» چیدن عید را بعضیها حفظ کرده بودند؛ منتها با همان رنگ و صبغه جنگی آن.
مثل هفت سین گردان تخریب لشگر27 که عبارت بود از:

خیلی خوش اومدین
رفتم پابوس اقام خیلی دلم شکست چه شوری بود وچه ذوقی همه جوونا فقط باشعار اقارومیطلبیدیم خیلی خوب بود بهترین لحظههای عمرم اون روز گذشت نمیدونم چه جوری بگم از چیش بگم باچه زبونی بگم که خیلی خوب بود لحظه دیدار چه شیرین بود چه اشکهایی ناخوداگاه برروی گونه ها فرود میامدند چقدر نورانی بود اقا چه زیبا سخن میگفتند چه زیبا دل جوانان را محکم واستوار میکردند چه زیبا بود لحظههای که همه مان اماده به جان دادن بودیم برای اماممان اخ کاش نمیگذشت ولی گذشت واقاخداحافظی کردند ورفتند وما راتنهاگذاشتند اختیارم دست خودم نبود تا اخر شب منگ بودمنبودید که ببینید ان جمعیت را که برای عزیزشان از صبح درانجا نشسته بودند برای دیدار معشوقه شان.
حاضرم صدپاره گردد پیکرم سایه رهبر بماند برسرم
سلام به همه رزمندها خوش اومدید
امسال که ۱۰بهمن رفتیم راهیان نور۱۲بهمن رسیدیم مرقد امام اذان صبح بود اقا امام خامنه ایی اونجا بودند فاصله من باایشون فقط چند قدم بود بخدانمیدونستم که ایشون اونجا هستند فرماندمون مگه میذاشت نمازمونو خوندیم داشتم دعا میخوندم فرماندمون بازور بلندم کرد گفت بریم گفتم بابا دارم دعا میخونم بزارید تموم شه میام گفت نه باید بریم دیر میشه به ما گفته بود از ساعت ۵تا ۷اونجاهستیم ولی ساعت۶بلندمون کرد اقا هم داشت تو مرقد امام خمینی ره خاکروبی میکرد قربونش بشم لحظههای عمرمو داشتم لحظه شماری میکردم اقا روبینمولی ....حالا یه خبر خوووب قراره روز تحویل سال یعنی فردا ساعت۱۵:۳۰اقابیاد حرم اقااامام رضا ع هر سال میان پارسال رفتم چون ۵دقه دیر رسیدم راهم ندادند ولی امسال میخوام یعنی فردا از ساعت ۱۰صبح پیاده میرم حرم و۴ساعت معطل میشینم تااقاروببینم وخیلی خوشحالم که میخوام برم پابوس اقا برام دعا کنین اگه عمری موند ایشونو ببینم ودرخواستمو بهشون عرض کنم .
التماس الدعا یاعلی
حاضرم صد پاره گردد پیکرم سایه رهبر بماند برسرم
این یک شعار نیست بلکه یک حقیقت است انشالله
یک زن قد خمیده یک زن دلشکسته
که چادرش خاکیه روی زمین نشسته
دست میذاره رو زانوش زانوشو هی میماله
تندتند میگه یا علی درد میکشه میناله
شکسته و تکیده صورت خیس و گلفام
قبرو میشوره و بعد دست میکنه تو کیفش
از تو کیفش یه جعبه خرما میاره بیرون
میذاره روی اون قبر بهش میگه مادرجون
به قربون بی کسیت چرا مادر نداری؟
پنج شنبه ها به روی پای کی سر میذاری؟
بابات کجاست عزیزم؟ برادرت خواهرت؟
حرف بزن عزیزم منم جای مادرت
نیگا نکن که پیرم نیگا نکن مریضم
تو هم عین بچّه می بچه بی نشونم
همون که رفت و با خود برده گرمی خونم
میزنه زیر گریه سرش رو تکون میده
درمیاره یه عکسی از کیفش نشون میده
عکسو میبوسه وبعد میذاره روی سرش
عکس بچه خوبش عکس علی اکبرش
تو هم عین بچه می بچه بی نشونم
همون که آخرین بار وقتی که ترکم میکرد
نذاشت برم دنبالش گفت که مامان تو برگرد
برو کنار بابا نمی تونه راه بیاد
من خودم دارم میرم اونه که تورو می خواد
گریه ش یهو بند میاد فکر میکنه و بامکث
بغض میکنه دوباره خیره میشه به اون عکس
دلم رضا نمی داد ولی به خاطر اون
دیگه پی اش نرفتم گفتم برو مادرجون
صورت من رو بوسید برگشتش و دویدش
لبخندزدم زورکی سر کوچه رسیدش
تحملم تموم شد به دنبالش دویدم
ولی دیگه بچه مو ندیدم و ندیدم
وقتی رسیدم خونه بابای پیرمردش
یواشی زیر پتو داشتش گریه میکردش!
چه شبها که به یادش با گریه خوابم می برد
باباش چقدر زورکی بغضشو هی فرو خورد
لبخندهای زورکی بغض های پیرمرد
کارشو آخرش کرد مرد خونم سکته کرد
الهی که بمیرم چشماش به در سفید شد
آخر نفهمید علی اسیره یا شهید شد
سرت رو درد آوردم؟ بگم بازم یا بسه؟
آخ الهی بمیرم سنگت چرا شکسته؟
عیب نداره مادرم یه کمی طاقت بیار
یه کار نو دستمه دندون رو جیگر بذار
سرویسه نو عروسه دختر عذرا پیره
تموم بشه، یه پولی دست منو میگیره
یه سنگ قبر خوشگل خودم برات میارم
با فاطمه میامو رو قبر تو میذارم
گفتم راستی فاطمه رفته به خونه بخت
خیلی خوندم تو گوشش راضی شدش خیلی سخت
اون نامزدعلی بود همین علی اکبرم
عینهو دخترم بود صدام میکرد مادرم
راستی تو زن گرفتی؟ یا که هنوز نامزدی؟
کاشکی مادرت میگفت هیچ وقت بهش قول ندی
راستی یادم رفت بگم از دخترم بهاره
اونم شوهر کرد و رفت شوهرشو دوست داره
خواستگار که خیلی داشت ولی جواب نمی داد
میگفت عروسی باشه وقتی داداشم بیاد
برای ازدواجش داشتش خیلی دیر میشد
به پای باباش ومن اونم داشت اسیر میشد
همسنگر علی بود داماد و میگم ننه
برای من از علی یه حرفهایی میزنه
میگه شب حمله بود تو خیبر و تو مجنون
میون تیر و ترکش تو اون گلوله بارون
یه ترکش خمپاره خورده توی گردنش
دیگه تو اون شلوغی بچه ها ندیدنش
همه اش چرا تو حرفام یاد علی می افتم
کجا بودیم عزیزم دخترمو میگفتم
کنار سفره عقد وقتی اونو نشوندن
یادم نمیره هیچ وقت وقتی خطبه رو خوندن
وقتی که گفتن عروس رفته که گل بچینه
با گریه گفت که رفته داداششو ببینه
دوباره وسه باره جلوی چشم داماد
تمام جبهه رو گشت گریه کرد و جواب داد
رویم سیاه مادرم سرت رو درد آوردم
آخ آخ،راستی ببینم قرص قلبمو خوردم
بغضی کرد و دستای لرزونو کرد تو کیفش
دستای پینه بستش اون دستای ضعیفش
دست هایی که جا داره آدم براش جون بده
اون دستای ضعیفش که عرشو تکون میده
اون دستای ضعیفی که پرشده ز پینه
اون دستای ضعیفی که مرد آفرینه
دست گذاشت رو زانوش همون کوه عشق وصبر
با یاعلی بلند شد بلند شد از روی قبر
گفت دیگه باید برم قرص هامو نخوردم
حلال بکن عزیزم سرت رو درد آوردم
بازم میام کنارت عزیزکم شنیدی؟
تو هم عین بچه می بوی اکبرو میدی
هی اشکهای پیرزن زصورتش میچکید
دور شد از سر قبر سر قبر اون شهید
شهیدی که سکته کرده بابای پیرمردش
خواهر اون وقت عقد همه ش گریه میکردش
اون که تا حالاغیر از فاطمه مادر نداشت
تیرخورده بود گردنش روی تنش سر نداشت
دستهای اون شهید به پشت مادرش بود
مادر نفهمیدکه اون علی اکبرش بود
مادرو همراهی کرد گفت که مهربونم
غصه نخور مادرم تمامشو می دونم
آی قصه قصه قصه نون و پنیرو پسته
خواهری که با گریه سر سفره نشسته
یک زن قد خمیده سنگ قبر شکسته
گریه های پیرمرد بگم بازم یا بسه؟
بچه ها تحویل سال
یادش بخیر شلمچه
چییده بودیم تو سفره
سربند و یک سرنیزه
بچه ها خیلی گشتن
تو جبهه سیب نداشتیم
بجای سیب تو سفره
کمپوتشو گذاشتیم
تو اون سفره گذاشتیم
یه کاسه سکه و سنگ
سمبه به جای سنجد
یه سفره رنگارنگ
اما یه سین کم اومد
همه تو فکری رفتیم
مصمم و با خنده
همه یک صدا گقتیم
به جای هفتیمن سین
تو سفره سر میذاریم
سر کمه هر چی داریم
پای رهبر میذاریم

اینکه زن باشی و از آبشار زیبای موهایت لذت ببری،
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی طوری که حتی تاری
از آن معلوم نباشد؛
اینکه زن باشی و اندام مناسبی داشته باشی،
ولی آن را بپوشانی و پنهان کنی؛
اینکه زن باشی و بتوانی زیبا و با عشوه حرف بزنی،
ولی نزنی و صدایت را نازک نکنی؛
ادامه درادامه مطلب=============حتمابخونید؟
ادامه مطلب...

![]()
ادامه مطلب...
جبهه وعمو حسن
اگر ديروز به جبهه سفر ميكردي، در كافة صلواتيها، آشپزخانهها، دفتر فرماندهي و در خط مقدم به پيرمردان باصفايي برميخوردي كه با شوخطبعي و نشاط و سرزندگي خود، نهتنها غنچه لبخند را بر لبان رزمندگان جوان مينشاندند، بلكه چون خادمي فداكار حتي از شستن لباسهاي زير بچهها هم امتناع نميكردند. پس از هر عمليات، سيماي اين پيرمردان كه در سوگ شهيداني پروانهوار گرد آنان ميچرخيدند،
ادامش قشنگه برین ادامه مطلب
....
ادامه مطلب...
این که میگن شهیدان راشهیدان میشناسند راسته بخدا ُ بخدا فقط شهدا همدیگرو میشناسند بخدا راسته . ماهم باید سعی کنیم لیاقتشو پیدا کنیم تااونارو بشناسیم اما .......... خداکنه
وحالا اینان روی خون شهدا راه میروند به خدا خون شهدا لیز است خیلی لیز

زنان قدیم ومردان قدیم وغیرت شون و نگاهشونو طرز جامعه پوشیدنشونو بااینا مقایسه کن ۱۰۰درجه فقر میکنه. هنرمندان گرامی هنوز راه توبه تموم نشده میتونی توبه کنی تا لیز نخوری بخدا خداوند مهربان است وبخشنده به این عکسها نگاه کن ببین انصافه بعد فکر کن وبعد توبه کن بخدا کار سختی نیس بخدا نیس خواهش میکنم که اینکارو بکن خواهش میکنم
جبهه وخاطراتش
یه شب چهارشنبه ای در جبهه یا شاید هم خط مقدم بچه های رزمنده مراسم دعای توسل گرفته بودند.معمولا در سنگر ها برق نبود و بچه ها با فانوس و چراغ زنبوری سنگر رو روشن میکردند.موقع دعا خوندن فیتیله چراغ ها رو پایین می کشیدند که یه تاریکی ایجاد بشه.دعا خونها هم معمولا یا دعا رو حفظ بودند یا با همون نور کم از مفاتیح میخوندند.
دعا که شروع شد یکی از رزمنده ها بلند شد.یه شیشه عطر داشت که با اون به رزمنده ها عطر میپاشوند.خلاصه کف دست همه یا نوک انگشتشون عطر می ریخت و می رفت.موقع خوندن دعا همه جا معطر شده بود.
دعا که تموم شد و چراغا روشن یه رزمنده ای به دوستش گفت تو چرا صورتت سیاه شده دوستش گفت صورت خودتم سیاهه.وقتی دقت کردن دیدن سرو صورت و لباس همه شون سیاه شده.وقتی جویا شدن معلوم شد رزمنده تو شیشه عطرش جوهر خودنویس ریخته بود.چون تاریک بود بچه ها فقط بوی عطر رو استشمام می کردند و سیاهی رو نمیدیدند.
بچه ها حسابی میزننش و براش جشن پتو میگیرن.وقتی که بالاخره آروم میشن میگه حالا بیاین یه کم براتون صحبت کنم.میگه حکایت این عطر سیاه مثل حکایت دنیا میمونه.دیدین چه طوری با دست خودتون صورتتونو سیاه کردین؟دنیا هم تاریکه .نورش کمه.تباهی و زشتی زیاد داره.شیاطین هم گناه ها و سیاهی ها رو با یه عطری خوشبو میکنن.ما خیال میکنیم داریم عطر میزنیم غافل از این که صورت و دلمون رو سیاه میکنیم.وقتی میفهمیم چه کردیم که قیامت میشه و چراغا روشن.و اونوقت متوجه میشیم که چه بلایی سرمون اومده ...

تئاتر
بچه ها در اسرات پس از گذشت سال ها و ماه ها با شرایط آنجا خو گرفتند و برای اینکه با ایجاد تنوعی، یکنواختی کسالت بار روزهای اسارت را از بین ببرند، در صدد تدارک سرگرمی هایی برآمدند که از آن جمله برنامه تئاتر بود. یادم می آید تئاتری داشتیم طنز و فکاهی که یکی از بچه ها نقش غلام سیاهی را در آن باید ایفا می کرد. پس از تمرینات بسیار که علی رغم محدودیت های بسیار صورت پذیرفت، تئاتر آماده شد و قرار شد که در آخر شب اجرا شود. از این رو بعد از گذاشتن نگهبان و اتخاذ تدابیر امنیتی لازم، تئاتر شروع شد، اما این تئاتر آنقدر جالب و نشاط آور بود که توجه همه بچه ها از جمله نگهبان های خودی را هم به خود جلب کرد و به همین خاطر متوجه حضور
ادامه در ادامه مطلب
ادامه مطلب...
چقدر تکان دهنه است نامه دختری 9 ساله برای رزمندگان جنگ
آری درست حدس زدی، این حرف ، حرف من و توست،من و تویی که هر روز
ده ها بار این جمله را با هم بلند فریاد می زنیم.
من و تویی که معتقدیم خون شهدا بی ارزش است،
من و تویی که آن ها را مرده فرض میکنیم،
من و تویی که آرمان هایشان را عقب افتادگی تلقی میکنیم،
و من وتویی که...
تعجب کرده ای؟
تعجب نکن .
مگر غیر از این است؟
کدامتان ادعایی بر خلاف این دارید؟
کدامتان از مفهوم این حرف خود را دور میدانید؟
اگر باز هم میگویی نه،پس خوب گوش کن:
ادامه درادامه مطلب
ادامه مطلب...

بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
خاطره ایی از شهید سید هاشم آراسته
سایه رهبر
خبر آوردند که سید در جبهه مجروح شده است. با برادر بزرگترش سید علی به بیمارستان فیروز گر تهران رفتیم. از پرستار بخش جویای حالش شدم. گفت هنوز عملش تمام نشده است. چندین بار در راهروی منتهی به اتاق عمل قدم زدیم . به ساعتم نگاهه کردم . درهای اتاق عمل باز شد و ما با قدمهایی تند خود را به تخت سید رساندیم . سرم به دستش وصل بود به دکتر جراح خسته نباشید گفتیم. او در جواب نگاهای نگرانمان گفت: الحمداللله بخیر گذشت. با خیالی راحت به بالای سر سید هاشم رفتیم. آرام چشمهایش را باز کرد .آثار درد در او نمایان بود به آرامی گفت:سلام علیکم بالبخند پاسخش را دادیم. گفتم هاشم جان حالت چطور است؟با صدایی خشته گفت:خوبم الحمدالله الرب العالمین به شوخی گفتم: سید تو که یک جای سالم نداری . سوراخ سوراخت کردند. چطور میگویی خوبم؟ نگاهش را از من برداشت. به سقف اتاق خیره شد . بااینکه تازه از بیهوشی در آمده بود در جوابم گفت:
«حاضرم صدپاره گردد پیکرم سایه رهبر بماندبرسرم»
شوهر خواهر شهید«غلامحسین قدمگاهیی»



